کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن
دست ها مستجاب می شد ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید
و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد
ای کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردن آن
نیازی به شهامت نبود و ای کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود
و ای کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد
ای کاش دوستی به قدری حرمت داشت که شکستنش به این زودی ها
رخ نمیداد چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم شاید هم می بایست زیر باران زندگی میکردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس
اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه همیشه بسته...
و دست های نیاز همواره بر درگاه این و آن دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پیمایم در این تاریكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بینم و به جز درگاه تو دری دیگر
را نمی كوبم.
چه بسیار سودای یار كه به اندك بهایی فروختیم و چه كم عشقی كه این میانه
گذاردیم...
و دوست واژه ی غریبی است كه این روزها خریداری ندارد.
ولی من .......
به اعتبار شانه های تو.........
هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم.
الو...الو...سلام
کسی اونجا نیست؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون!مثل اینکه صدای یه فرشته س،
بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟باهاش قرار داشتم..قول داده امشب جوابمو بده
بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟من با خدا کار دارم
هرچی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت:یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود،بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوست داره..
مگه کسی میتونه تورو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی
گونه اش غلطید و با همان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه
گریه میکنما بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛
بگو زیبا بگو،هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون،
خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ
بشم تو رو خدا چرا؟این مخالف تقدیره..چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم،ده تا دوست دارم..اگه بزرگ
بشم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو
نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم..
مگه ما با هم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟سخته؟مگه
این طوری خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت...نمی شه باهات حرف زد
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم،محبوب ترین مخلوق من..
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه..کاش همه
مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا
تمام دنیا در دستشان جا می گرفت..کاش همه مثل تو مرا برای خودم
و نه برای خودخواهی شان می خواستند..دنیا برای تو کوچک است
بیا تا همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی
کودک کنار گوشی تلفن،در حالی که لبخند بر لب داشت
در آغوش خدا به خواب فرو رفت

وقتی که تنهای تنها می شوی ،
وقتی که دوستانت ، آنها که نیازمند یاریشان هستی درست در حساس ترین
رهایت مي كنند وقتی که در دست همانان که پشتوانه و نقطه
پشتگرمی محسوبشان می کردی ، خنجری می بینی ؛
وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوردی و تکیه گاهش مي شمردی ،
ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است ؛
وقتی که امواج امتحان ، خاشاک دوستی های سطحی را می رباید و لجن متعفن
خودخواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی
گشاده نمی گردد یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند
که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد
او حتی در مقابل بدی های تو خوبی می آورد و روی زشتی های تو
پرده ی اغماض می افکند اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است
بند بند تنت از هم می گسلد حتماً دانسته ای او کیست
پس چرا در انتها به او برسی ، از او آغاز کن

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش
گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه
هدر داده است مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد.
دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيدروز بعدوقتی که مرد
از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين
جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست
ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد
اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه
داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی
مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت
و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش پيدا ميکرد

خدایا چه لحظه هایی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام
قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...چه روزهایی که سرم
تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم
برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است..
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد
تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ،
به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی
وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا
کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از غصه های خودمه
اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...وقتی بهم بخشیدی
و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ...
نه شاد بودن واسه داشته هاو وقتی به ازای نداشته هابهم چیز های دیگه ای دادی
اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید
مهربون باشی خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت...
دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت
خدایا امشب قلبم رابا شب بوهای پرپرشده ویاس های باران خورده
آذین میدهم و آراو نجوا میکنم یادخدا آرامش بخش قلب هاست.


